ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٠ 

 

چون مرد رهی میان خون باید رفت

از پای فتاده سرنگون باید رفت

تو پای به راه نه و هیچ نپرس

خود راه بگویدت که چون باید رفت

..............................................

.. محض خاطر خستگی ها(م) 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۳٠ 

 

داری تماشا می کنی؟

.. خسته ام

از ادامه دادنت.

شاید همین جاها

بین همین خطوط خسته

تمامت کنم.

...............................................

.. و نوشداروی بعد از مرگ سهراب


کلمات کلیدی:
 
نمی دانم
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٢ 

 

بگذار

آن چه

رفتنی است

برود

..


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٥ 

 

فرقی هم که نمی کند...


کلمات کلیدی:
 
هیچم و چیزی کم
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۱ 

من چه دیرم

و تنها

و نامفهوم

و از اهالی این جا نیستم.

و ...

تو چه دور.. من چه دیر

...........................................................................

باران چه می بارد!

 


کلمات کلیدی:
 
بن بست
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢ 

سه شنبه ها؛

نه! پنج شنبه ها پایتخت جهان بود.*

...

این پنج شنبه های زمانی، بی قرار

هر چه خاطره ی شیرین را

در رخوت لحظه های سرد مرداد

تهِ بن بست پروانه دفن کرد.

.. پایتخت جهانم را گم کرده ام.

..................................................

* اشاره به شعری از قیصر امین پور؛ لحظه ی بی کران


کلمات کلیدی:
 
جایی برای ننوشتن
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٤ 

دلم می خواهد،

باور نکنم.

دلم می خواهد،

حرف هایی را که دلم می خواهد

ننویسم.


کلمات کلیدی:
 
نا تمام
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۳ 

حالا باز هم تو این جا نیستی و من از تو نمی نویسم.

خیلی وقت است تمرین کرده ام از تو نخواهم بنویسم. فکر می کنی آسان است؟!

نه

این روزها همه چیز سخت است.

و من خیلی وقت است خودم را در این فضا محصور نکرده ام...


کلمات کلیدی:
 
بی حواس
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۸ 

- آی رهگذر.. رهگذر عجول..قدری آهسته تر.
تند تند قدم بر می دارد؛ قدم های بلند. مثل یک عابر عجول که باید بگذرد و فقط عبور است که دلش را آرام می کند. مقصدش را من نمی دانم.
حس خاصی دارم به کلمه ی رهگذر، به کلمه ی عابر. نمی دانم! شاید«عبور باید کرد». بگذریم.. گذشتن هم، کاری است.
ـ عقربه ی ثانیه شمار بین ده و یازده مردد است. ساعت روی میز، روی هشت و چهل و پنج دقیقه - صبح یا شب، چه فرق می کند؟ - خوابیده است. یک عصر تاریک که قار قار کلاغ حالم را به هم می زند و من را - بی دلیل یا با دلیل - یاد مترسک می اندازد، و آن قالب کره که نمی دانم از کجا دزدیده بود...
دلم از این خطوط خاکستری گرفت.
- آخر سر...
اما از تو چه پنهان، حسرت یک «چرا» با «پاسخ»ی که قدری انصاف داشته باشد بدجور به دلم مانده است.
.............................................................
آسمان را...!/ ناگهان آبی است/ (از قضا یک روز صبح زود می بینی)/دوست داری زود برخیزی/... دوست داری راه رفتن زیر باران را/ در خیابان های بی پایان تنهایی/...
«ترانه ی آبی اسفند» قیصر را زمزمه می کنم؛ چند قدم مانده به خرداد.


کلمات کلیدی:
 
دوست دارم...
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٦ 

«فتح خون» شهید آوینی (روایت محرم) که خیلی خیلی دوست می دارم.
«بار دیگر شهری که دوست می داشتم» و «یک عاشقانه ی آرام» و.. همه ی کتاب هایی که تا به حال از نادر ابراهیمی خوانده ام و همیشه لذت برده ام.
کتاب های زویا پیرزاد و البته بیشتر از بقیه «چراغ ها را من خاموش می کنم»
«هیس» از محمدرضا کاتب که به نظرم کتاب جالبی آمد.
قلم دکتر شریعتی را همیشه دوست داشته ام. «گفتگو های تنهایی» و «هبوط در کویر»ش را.
«نیایش» مهاتما گاندی
«من او» رضا امیرخانی و فکر کنم کتاب های مصطفی مستور.
«سفر به گرای ۲۷۰ درجه» از احمد دهقان
 و «دزیره» اثر آن ماری سلینکو
.................................................................................
بعضی کتاب ها لزوما کتاب هایی برای همه ی عمر نیستند اما در برهه ای از زمان ناگهان خاطرات قشنگی را رقم می زنند. از راضیه ی عزیز به خاطر دعوتش ممنونم.


کلمات کلیدی: